شنبه 19 آبان 86 , ساعت 11:0 عصر
امشب قلم بدست گرفتم تا با خودم خداحافظی کنم . خودی که تمام عمر مرا در حصار خود نگه داشت و نگذاشت قدم از قدم بر دارم . امشب از خودم خداحافظی می کنم و پرونده ی 25 ساله ام را در می آورم تا امضایش کند . « اقراء کتابک و کفا بنفسک حسیبا » . خداحافظی می کنم که شاید فرصتی پیش نیاید تا بنویسم و خودم را از قید خود رها سازم . هیچ نبوده ام جز اینکه بنده ام کردی و بند درگاه ، تا بحال فکر می کردم در عرش تو جای دارم و پلکان های معرفت را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارم . این بار نیامدم که برگردم ، آمده ام که بمانم در همان « لبیک لا شریک لک لبیک » همانجا که آسمانیان قرقش کردند و زمینیان افلاکی قدم در حرمش گذاشتند . خداحافظی سخت است ، فراق سخت است ، سفر سخت است ، هجر یار سخت است ، غروب سخت است و الهی خداحافظی می کنم ، فراق می طلبم ، سفر می کنم . با اینکه در زمین تو هبوط کرده ام و آسمان تو مرا احاطه کرده و نمی توانم فرار کنم جزآغوش تو .
نوشته شده توسط S.Maddahi | نظرات دیگران [ نظر]
لیست کل یادداشت های این وبلاگ